تبليغاتX
پاییز
پاییز
خداحافظی
شعر چيست؟ جز احساس شاعر در قالبي از کلمات
واي از روزگاري که قالب ها سازنده احساس باشند
انگاه ديگر شعري نيست شاعري نيست...در پيچ و خم قالب ها گم نشويم
شعر احساس است، کافيست احساس کنيم....
 

پسرکي را می شناسم که صبحي از خواب برخاست و يکباره پير شدنش را در ايينه ديد و ناخوداگاه یاد گلدانهایش افتاد...

اين روزها بيش از هر زمان ديگري با خود کلنجار مي روم ، با سهراب دست به گريبانم هنوز....

وابستگي ام به شرق بيشتر شده است، انگار زير افتاب احساس به دنبال ردپايي از منطق  نمي توان به باختر سفرکرد و اين حس مشترکيست بين من، دوست داشتن و برگ ...

 

سفری بود به عمر کوتاه پاییز ، لطف دوستان بود که سفر را لذت بخش کرد...

شايد وقتي ديگر، جايي ديگر، نوشته اي ديگر...

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:27  توسط نیمای  | 

این وبلاگ به علت مشکلات شخصی تا اواسط بهمن به روز نخواهد شد....
2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 5:58  توسط نیمای  | 

سنگ

می گفتی چرا سنگ

سخنی نمی گویی

با کسی اخر

کلامی نمی گویی تو

 

 

چگونه بگوید اخر این سنگ

وقتی زبان گل سرخ  را  نمی فهمد

بگو چه می تواند بگوید این سنگ

تا باز گنجشک ها

نگریزند  با  دیدن اش

و پنجره ها دیگر

با شنیدن حرف "س"  دل شیشه ای شان نلرزد

 

با من بگو اخر 

کجا دیده ای پروانه ای

 روی سنگی نشسته باشد

 

 

همه خوشحالی من این است

کودکی با من

 گردویی بشکند

یا که با من

لی لی بازی بکند...

 

 

شعر با <نیمای>

 

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 0:16  توسط نیمای  | 

قناری

وقت غروب, وقتی باد شانه های درخت تنها را تکان می داد او در فکر  قناری ای بود که روزی بر شاخسارش اواز  می خواند..........

و درخت هرگز نفهمید گربه ها بی رحم ترند یا  ادم ها ؟؟؟

 

داستان با<نیمای>

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 23:20  توسط نیمای  | 

وقت اش است...
افتاب دارد مي رود
تا دير نشده کاري بکنيم
شايد فردا
وقتي بيدار شديم
خورشيد رفته باشد
شايد او راست ميگفت
دير گاهيست در کوچه بن بست
سايه هامان از افکارمان بلند تر گشته اند
کسي دیگر طعم سيب را به خاطر نمي اورد
شايد وقت اش است کاري بکنيم
هنوز مي توان از شکاف حادثه عبور کرد
و از تند باد ها نترسيد
بيرون اييم از پيله هامان
اکنون، وقت پرواز است
من چشم در راه فردا مي مانم
وقتي هنوز مي توان به گلدان ها اب داد ....

شعر با <نیمای>

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:5  توسط نیمای  | 

خوشبختی
مي شود سر راه
به هر درختي که رسيديم
لبخندي هديه کنيم
مي توان برداشت مترسک ها را
از مزرعه دل هامان
دير نشده هنوز
 مي توان جاري کرد احساس را
لاي انگشتان بهار
مي توان سنگ را هم دوست داشت
و به زيبا بودن شاخه علفي شهادت داد
بيائيد بخوانيم  با يکديگر
سرود مهرباني را
براي گل هاي حيات
خوشبختي ها مان شايد
پشت لبخند گلداني پنهان است....
 
2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 0:4  توسط نیمای  | 

پرنده کوچیک
 با اومدن پاییز ، پرنده کوچیک و دوستاش داشتن به جای گرمی سفر می کردن بین راه، تو یه شهر دور، وقتی پرنده کوچیک داشت پشت پنجره خونه ای استراحت می کرد چشمش افتاد به پرنده زیبایی  که تو قفس، داخل اتاق بود...
پرنده کوچيک تصميم گرفت دیگه به مسافرت ادامه نده و پيش پرنده زيبا بمونه،پس با دوستانش خداحافظی کرد...

 اون هر روز ميومد و از پشت شيشه به پرنده زيبا نگاه مي کرد به اميد اونکه پرنده زيبا اونو ببينه
اما پرنده غرق در زيبايي خودش بود...

 صبح اولين روز زمستوني وقتي برف همه جا رو سفيد پوش کرده بود درخشش نور زيبايي
از پشت پنجره توجه پرنده زيبا رو جلب کرد.....
جسد يخ زده پرنده کوچيک بود که زير نور افتاب مي درخشيد ...

داستان با<نیمای>

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 0:24  توسط نیمای  | 

ابر
کاش ابري بودم
انوقت
 مي توانستيم من وباد
برويم پي پرواز پرنده
سوي اقليم حيات

کاش ابري بودم
مي ساختم  از محبت چتري
هديه مي کردم به مترسک خسته پير
تا ديگر ريشخند کلاغ ها نشود
صورت چروکيده افتاب سوخته اش

کاش ابري بودم 
مي گريستم به رنگ باختن برگ
روي شاخه هرز حيات
خيس مي کردم خوشه گندمي
که مي رقصد با تنهايي هايش

 کاش ابري بودم
انوقت به قطره اشکي
شاد مي کردم دل ان دخترک چتر به دستي
که چرخ مي زند کودکي هايش را
پشت ان ديوار بلند


 
کاش ابري بودم
انوقت
مي ديدم از ان بالا باغچه را
که به طراوت وضوي عشق مي سازد
اي کاش من روزي
لک مي کردم دل اسمان را ....
 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 0:38  توسط نیمای  | 

ادم برفی مهربون

پسرک خیلی سردش بود. یادش نمی اومد تا بحال همچین برفی دیده باشه بی هدف تو پارک قدم می زد وسعی می کرد خودش رو گرم کنه

تا اینکه ادم برفی رو دید.... یه ادم برفی سفید با دستانی از شاخه های درخت ......

ادم برفی دید پسرک از سرما میلرزد. ادم برفی دستان خود را دوست میداشت اما دلش تاب نیاورد پس دستان چوبین خود را به پسرک داد

تا خود را گرم کند....

_______

وقت رفتن پسرک خواست چیزی به ادم برفی هدیه کنه اخه اون دستانش را به او هدیه داده بود اما پسرک چیزی نداشت به اون بده پس

تکه ای از قلبش رو کند وبه ادم برفی داد.....

فردا صبح برفها هنوز روی زمین بودند اما کسی ادم برفی مهربون رو ندید....................

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 2:35  توسط نیمای  | 

رویا
اون ديگه نمي شنيد
 صداي ناله گداي پير که در تيک تيک ساعت زنگ دار چيني که تو دست صاحبش گريه مي کردمحو شده بود
صداي اگزوز موتورها ، بوق ماشين ها ، سمفوني تکراري خيابونها
و او با خود گفت کاش گوش ها هم مي خوابيدند...
اونوقت مي تونست  تو رویاهاش صداي پاشو بشنوه وقتي رو موزائيک هاي کهنه راه مي ره
صداي بال زدن پروانه رو ... صداي باز شدن غنچه گل...
********************************************************
باز هم سروصدا: موزيک تکنوي  بلند از بلندگوی ماشين و عربده چند جوان...  نواي سوزناک ويلن...   گريه بچه...
و او بازهم نخواهد شنيد...

داستان با<نیمای>

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 2:27  توسط نیمای  |