***********************************************************
اگر چشمان من دریاست
تویی فانوس شبهایش
اگر حرفی زدم از عشق 
تویی مفهوم و معنایش
اگر دریای دل آبی است
تویی فانوس زیبایش
اگر آینه یک دنیاست
تویی معنای دنیایش
*************************************************************
در ساحلی نشسته بودم ناگهان صدایی به من گفت بنویس گفتم قلم ندارم گفت استخوانت را قلم کن گفتم جوهر ندارم گفت خونت را جوهر کن گفتم کاغذ ندارم گفت پوستت را کاغذ کن گفتم چه
بنویسم گفت بنویس :
عشق من دوستت دارم 

************************************************************
وقتی ستاره ها شب را سنگسار می کردند مهتاب با پای برهنه زیبایش از یک دریچه پنهان
به آغوش ظلمت یک اتاق رفت

***********************************************************
یه شب خوب تو آسمون
یه ستاره چشمک زنون 
خندید و گفت کنارتم
تا آخرش تا پای جون
ستاره قشنگی بود 
آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق منو
منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید
عشق منو ستاره جون
ابری اومد ستاره رو 
دزدید و برد نا مهربون
حالا شبا به یاد اون 
زل می زنم به آسمون
دلم می خواد داد بزنم
این بود قول و قرارمون
تو رفتی و از خودتم 
نذاشتی حتی یه نشون
************************************************************
محبت تنها جوشکاری است که دلهای شکسته را رایگان جوش می دهد




اگر در تلاطم آن غرق رنج ها شویم و خنده در پس شبهای تاریک گم نشود و گریه از درهای سینه وارد اتاق نشود زندگی گذراست تنها چیزی که از تو باقی می ماند محبت و گذشت است . افسوس که کشتی محبت بعضی وقتها از ساحل دوستیها فاصله می گیرد بیا با مهر و محبت با هم ناخدای کشتی سازیم تا کشتی های دوستیمان هر چه زودتر در ساحل صفا و محبت لنگر اندازد و این تنها زنجیر محبت است که پاره نمی شود و طوفان حوادث شعله قشنگش را خاموش می کند


*************************************************************
کسی را می پرستیدم چنان عشق
به او دل بسته بودم همچنان عشق
چه عشقی او دروغ بود و ریا بود
چه بی مهر و چه بی لطف و صفا بود
فقط اسمی برایم مانده از او
ولی این هم دروغی دیگر از او
او دروغی گفت و قلبم را بدزدید
او کلامی گفت و عشقم را بدزدید
او به من گفت دوستت دارم ولی او
با دروغش کرده بود قلبم جادو
یک زمان بر عشق من گویی نظر کرد
روزی اما از همان عشقم هدر کرد
کار من آنجا رسید از دست عشقش
خرمن عمر مرا می زد دل آتش
من خدایم را در او دیدم ولی او
بود یک شیطان زیبا نازک ابرو
من به عشقش تکیه کردم او بخندید
من برایش گریه کردم او بخندید
من همه دنیای خود کردم فدایش
او فشرد عشق مرا در زیر پایش
من ز عشقی می سرودم از برایش
او ولی انداخت شعرم زیر پایش
من برای او شدم دریای آبی
او برای من چنان صحرای خالی
من چه ساده برق چشمانش ندیدم
من چه ساده تیر گیمانش ندیدم
من زلیخا گشتم و دستم بریدم
من ز دنیا و ز هستی دل بریدم
او ولی همچون پلیدان خنده می کرد
او مرا پیش دلم شرمنده می کرد

*************************************************************